در سالهایی که ایران همزمان با سیلابهای مخرب و تنش مزمن آب روبهروست، یک تناقض پرهزینه در مدیریت منابع آب آشکار شده است: بارشهای ناگهانی میآیند، خسارت میزنند و میروند، بیآنکه سهم معناداری در تغذیه سفرههای آب زیرزمینی داشته باشند. در چنین شرایطی، آبخیزداری و آبخوانداری نه بهعنوان پروژههایی عمرانی، بلکه بهمثابه ابزارهای راهبردی امنیت آبی کشور مطرحاند؛ ابزارهایی که اگر بهموقع و مبتنی بر علم اجرا شوند، میتوانند هم سیلاب را مهار کنند و هم کمآبی را کاهش دهند.
آبخیزداری بهطور خلاصه، مدیریت جامع حوضههای آبریز با هدف کاهش فرسایش خاک، کنترل رواناب و هدایت اصولی بارشهاست. آبخوانداری نیز حلقه مکمل این چرخه است؛ فرایندی که طی آن، آبهای سطحی و سیلابی بهصورت کنترلشده به درون زمین نفوذ داده میشوند تا سفرههای آب زیرزمینی احیا شوند. این دو، در کنار هم، پاسخی علمی به اقلیم متغیر ایراناند؛ اقلیمی که بارشهای آن کمتعداد، اما پرشدت شده و فرصت نفوذ طبیعی آب به زمین را کاهش داده است.
اهمیت این رویکرد بهویژه در استانهایی، چون سیستانوبلوچستان، خوزستان، فارس، کرمان، هرمزگان، ایلام و لرستان دوچندان است؛ مناطقی که یا با سیلابهای ناگهانی و ویرانگر مواجهاند یا سالهاست با افت نگرانکننده سطح آبهای زیرزمینی دستوپنجه نرم میکنند. در این استانها، بخش قابل توجهی از روانابها، بدون هیچ بهرهای از دسترس خارج میشود؛ در حالی که همان آب میتواند برای سالها منبع پایدار شرب و کشاورزی باشد.
بر اساس گزارشهای تخصصی سازمان منابع طبیعی و آبخیزداری کشور، اجرای درست طرحهای آبخیزداری میتواند تا ۳۰درصد از حجم روانابهای مخرب را مهار و زمینه نفوذ آن به آبخوانها را فراهم کند. از سوی دیگر، آبخوانداری در بسیاری از دشتهای بحرانی کشور، به کاهش نرخ افت سطح آب زیرزمینی و حتی تثبیت آن منجر شده است؛ دستاوردی که در مقایسه با انتقال بینحوضهای یا پروژههای پرهزینه شیرینسازی آب دریا، کمهزینهتر، بومیتر و پایدارتر است.
نکته کلیدی آنجاست که آبخیزداری و آبخوانداری، صرفاً پروژههای فنی نیستند، بلکه سرمایهگذاری بلندمدت در امنیت ملی آب محسوب میشوند. هر واحد حجمی آبی که بهجای جاریشدن مخرب، به درون خاک نفوذ کند، هم از خسارت سیلاب میکاهد، هم فشار بر سدها و هم وابستگی به منابع ناپایدار را کاهش میدهد. بهویژه برای کشاورزی مناطق خشک، این روشها میتوانند ضامن تداوم تولید و جلوگیری از مهاجرتهای اجباری باشند.
با این حال، چالش اصلی، نه کمبود دانش، بلکه نقص در اولویتگذاری و اجرای پیوسته است. آبخیزداری هنوز در بسیاری از بودجهها، در حاشیه مانده و قربانی نگاه کوتاهمدت شده است؛ در حالی که بازده اقتصادی و اجتماعی آن، در میانمدت چند برابر هزینههای اولیه است. نبود هماهنگی بین دستگاهها، ضعف مشارکت جوامع محلی و قطع ارتباط میان مدیریت سیلاب و مدیریت آب زیرزمینی، از موانع جدی این مسیر بهشمار میرود.
در شرایطی که تغییر اقلیم، الگوی بارش ایران را غیرقابل پیشبینیتر کرده، راهحل پایدار، نه مقابله با طبیعت، بلکه همکاری هوشمندانه با آن است. آبخیزداری و آبخوانداری، اگر بهدرستی دیده و اجرا شوند، میتوانند سیلاب را از تهدید به فرصت تبدیل کنند؛ فرصتی برای احیای منابع زیرزمینی، کاهش بحران کمآبی و تثبیت آینده آبی کشور. این مسیر، بیش از هر زمان دیگر، نیازمند تصمیمی ملی، فرابخشی و مبتنی بر علم است.